سيد محمد باقر برقعى

66

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

زلزلهء بم شب بود و سينه‌ها همه لبريز آرزو * آرام خفته خلق به هر برزن و به كو از كار روز خسته و اندر حريم خويش * غافل ، كه خشم دهر چه‌ها آورد به پيش دلها اميدوار و نبودى به سينه غم * قانع به ما حضر شده ، فارغ ز بيش و كم بابا ، چو روزهاى دگر خسته بود و زار * مادر : ز كار مانده و در راحت و قرار دختر ، بدين اميد كه فردا سر كلاس * با آن معلمش نكند بحث بىاساس يا آن پسر ، به بازى فوتبال ، در جدال * خواهد زند گلى ، كه نباشد چنان محال آموزگار هم به خودش داشت گفتمان * فكرى جديد بر سر او بود ، از امتحان القصه ، هركسى به سرش بود يك اميد * اما دريغ و درد ، كه ( فردا ) كسى نديد فردا ، كسى به بستر خود هيچ‌كس نداشت * بيهوده بود ، هركه نهالى به ذهن كاشت ناگه زمين به خشم به بلعيد هرچه بود * مرگ آمد و گسسته ز هم گشت تاروپود بشكسته استخوان ، متلاشى است پا و سر * بر پيكر كبود ، نبودى ز جان اثر بسيار نوعروس ، كه در خاك و خون طپيد * فردا كسى دگر ، اثر از زندگى نديد نه يك ، نه ده ، نهصد ، كه هزاران فنا شدند * در زير خاك ، با غم و درد ، آشنا شدند اى واى از آن گروه ، ز اطفال بىگناه * يك عده گشته پرپر و يك عده بىپناه دست اجل ز شاخه بسى غنچه‌ها بچيد * مرگى چنين فجيع ، به عالم كسى نديد اين واژه‌ها ضعيف و مصيبت ز حد فزون * كو خامه‌اى كه نقش كند ماجرا كنون نه فرصتى مرا ، كه دهم شرح ماجرا * نه طاقتى تو را ، كه بگويم از اين بلا اين درس عبرتى كه بما داده روزگار * كارى كنيم ، تا كه بمانيم برقرار تا ، سرپناهمان نشود خاك گورمان * تا نگسلد ز هم ، دگر اين تار و پودمان غم‌نامه ايست اينكه بماند بهر طريق * ديگر نمانده طاقت گفتار ، اى « غريق »